تبليغاتX
صدای پای دوست....

اغوشتو به غیر من به روی هیچکی باز نکن

منو از این دلخوشیو ارامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو اغوشت بگیر اغوشتو مقدسه

بوسیدنت برای من تولده یک نفسه

چشمای مهربونه تو منو به اتیش میکشه

نوازشه دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو اغوشه خودم دغدغه هاتو جا بذار

بپای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:2 توسط |

بايد تورو پيدا کنم شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل کندي  ولي تقدير بي تقصير نيست

با اينکه بي تاب مني بازم منو خط ميزني

بايد تورو پيدا کنم تو با خودت هم دشمني

کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه

اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت کنه

دل گيرم از اين شهر سرد اين کوچه هاي بي عبور

وقتي به من فکر ميکني حس ميکنم از راه دور

آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره

عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره

بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنها تر نشي

راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي

پيدات کنم حتي اگه پروازمو پرپر کني

محکم بگيرم دستتو احساسمو باور کني

پيدات کنم حتي اگه پروازمو پرپر کني

محکم بگيرم دستتو احساسمو باور کني

بايد تورو پيدا کنم شايد هنوز هم دير نيست

تو ساده دل کندي  ولي تقدير بي تقصير نيست

بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنها تر نشي

راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:33 توسط |

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه.......


مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود....


من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!!


در پي کاهش جمعيت پسران نسبت به دختران: درخيابان: دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو! پسر: ايييييييييييش! گمشو! دختر: شماره بدم زنگ مي‌زني؟! پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم مي‌شي......


بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم.....

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:17 توسط |

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛

عشق يعني كوشش بي ادعا ....

عشق يعني مهر بي اما اگر ؛

عشق يعني رفتن با پاي سر .....

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

عشق يعني جان من قربان اوست ....

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛

حرفهاي دل بدون گفتگو .....

عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛

عشق يعني بوسه بي شهوتي .....

عشق ، يار مهربان زندگي ؛

بادبان و نردبان زندگي .....

عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

در كويري چشمه اي جاري شده .....

يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار .....

در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

عشق تاب آخرين برگ درخ

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:12 توسط |

حالا از این ور دنیا این منم که عاشقانه تورو صدا میکنم

از پشت پنجراهای بی کسی چشم انتظار جادرو نگاه میکنم

اخه اون فقط تویی که میتونه تو کوچه های شهر زیر بارون منو پیدا کنه

اخه اون فقط تویی که میتونه

نذار فصل غم انگیز جدایی منو رسوا کنه

اگه دیر شد اومدی ندیدمت یادت باشه دوست دارم

اگه مردم از غم نبودنت یادت باشه دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:47 توسط |

از پشت پنجره های دلتنگی تو را صدا میکنم ولی انگار صدام خیلی ضعیفه حتی خودم هم صدامو نمیشنوم انگار یک تیکه سنگ نه یه بغض بزرگ جلوی صدامو گرفته تا نزاره صدام حتی به خودم برسه نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که چرا نمیتونم فریادمو به همه برسونم.

یاد تنهاییم که میوفتم بیشتر بغض تنهایی منو میگیره با خودم کلنجار میرم میدونم که نمیتونم از این تنهایی رها بشم.

دکتر شریعتی میگه:"اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست" همیشه به همه این جمله دکتر شریعتی میگم ولی نمیدونم خودم این جمله رو نتونستم به خودم بگم

به امید دیدار مجدد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:27 توسط |

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:35 توسط |

يكي داشت ويكي نداشت

اوني كه داشت توبودي واوني كه تورونداشت من

يكي خواست ويكي نخواست

اوني كه خواست توبودي واونيكه بي توبودن رونخواست من

يكي آوردويكي مياورد

اوني كه آوردتوبودي واونيكه به جزتوبه هيچ كسي ايمان نيورد من

يكي موندويكي نموند

اوني كه موندتوبودي واوني كه بدون تونمي تونست بمونه من

يكي رفت ويكينرفت

اوني كه رفت توبودي واوني كه به خاطرتوتوقلب هيچكي نرفت من

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:50 توسط |

خدا مي داند که چقدر سخت تلاش کرده اي وقتي سخت گريسته اي و قلبت مملو از دردست خدااشک هايت را شمرده است وقتي احساس مي کني که زندگيت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت رامي کشد وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد و تو گيج و نا اميدي خدابرايت جوابي دارد اگر نا گاه ديدگاه روشني را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ي اميد در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است وقتي اوضاع رو به راه مي شود و تو چيزي براي شکر کردن داري خدا تو را بخشيده است وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده است و سرلسر وجودت لبريز از شادي گشته است خدا به تو لبخند زده است به ياد داشته باش هر جا که هستي و با هر احساسي خدا مي داند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:44 توسط |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط |